|
آری تنها بودم نمی خواستمت به زور آمدی به خلوتم مرا عاشق کردی جانی دوباره بخشیدی و حالا.................. چه کردی چه سودی داشتی مرا زخم تنهاییم دادی مرا کشتی مرا سوزاندی و ..... پر از زخم است دلم دلی که جز شادی ندیده بود و فقط تنها بود همین نمک بر زخم تنهاییم زدی و رفتی می سوزد نه زخم هایم نه دلم میسوزد که تورا دوست داشتم و تنها با تو بودم ای کاش...........................
تو را خواستنم پر تمام دنیای من بودی پر خودم را گول میزدم عاشقی پر دستان تب دار من برای دستانت پر گنگی بوسه پر با تو یودن بهترین دقایق است پر صداقتت پر عشقت پر محبتت ریا دوست داشتنت منت مرا میخواهی فقط عادت
میبخشم تو را چون ارزش عشقم بیشتر از خیانت توست میگذرم از خطایت چون دلواپس دلم هستم که بی تو چه کند چشم میبندم بر کارهابت چون ارزش چشمانم بیشتر از آن است که باز برای تو باران بریزد تلافی نمیکنم زیرا نمی خواهم یاد خیانتت بیفتم نمی خواهم مرور کنم تهفه ی عشق تو را خیانت را بگرد بدنبال عشق مفقودت ادعا من بی هیچ ادعایی دلم حتی با اینکه شکسته و درد خورده بود از تو به خطا نرفتم ولی تو ..... تویی که مرا میپرستیدی تو دیگر چرا ؟؟؟؟
وای از تو و عشقت وای از با هم بودنمان که بلا میسازد وای از لحظه هایی که بی تو بودم و در فکرم تو بودی و بس وای وای که تو از دوست داشتنم از عشق کمال استفاده را بردی فهمیدی بی تو میمیرم و مرا با خودت در کنار خودت به کشتن دادی وای از قسم های دروغینت قلب باکره ام را پرده ربودی و دور از من با کس دیگری بودی چه ساده دوباره به تو باختم و تو باز دل شکستی تو به منی که میپرستیدییم قسم خوردی تو لباس قسم مرا به دروغت پوشاندی و مادامی که من فهمیدم میگویی چیزی نبود آری چیزی نبود چند قسم همیشگی به جان من بود آری چیزی نبود مرا شکستی آری چیزی نبود تنهایم نگذاشتی ولی تنها بودم آری چیزی نبود دست در دست من و به فکر دیگری بودی آری چیزی نبود هیچ چیز من چیزی نبودم من عشق دروغینی بودم که مرا ساختی و شکستی من ...........
با تو و نفسهایت نفسم میگیرد دلم تنگ تر میشود برایت با آنکه پیش توام آرام میشوم گیجم در آغوشت قلبم از سینه برون میاید آیا میشود تمام نفسهایت را به روی خسته من بزنی بازدم نفست دم من شود و بازدم من دم تو ای تمامی ... کاش میشد می توانستم تمام تپش های قلبم را با تو باشم تمام نداشته هایم را داشته هایم را بی تو نمی خواهم ولی اصلا نمی دانم که این چه احساسیت که اینگونه مرا بر بند کشیده و میخواهم تویی که تمام من هستی از تو از نفسم از تپش قلبم بگذرم لحظه های بی تو بودن عینن مرگ من است ولی نمی دانم چرا مرگ را میخواهم ؟!
افسوس میخورم که باختم بخشیدم باز به اسارت تن دادم نمی دانم چرا از چه چگونه این حس از کجاست چیست باز شروع شده همه دغدغه های با او بودن همه چون و چراها او تمام عشق من هست تمام خواسته هایم ولی... از روی عشق ندانسته یا دانسته آزار میدهد به نام عشق آزادی ام را به اشک چشمانش التماس نگاهش دادم ولی ولی باز از نو شروع میکند بهانه را عوض شده ایم ولی بی هیچ اختیاری دوست دارم مثل سابق باشم همیشه با او تمام نفس هایم را تمام تپش های قلبم در کنار او بزند و بی او نه ولی باید تلخ باشم باید سرد باشم برای کسی که تمام زندگی من است ما با هم نه ولی از دست هم آخر میمیریم کسی که شوق عاشقی را با دستان تهی ولی مملو از دوست داشتن به من داد باید کاری کرد برای بیزاری بیزار شود از عشق دلسرد شود از من دلم نمی رود به آزارش ولی باید نمی خواهم از من بدش آید ولی باید خدایا تو میدانی چرا باید دور باشیم جدا باشیم پس مهر مرا چو سیلابی ویرانگر از دلش پاک کن آن دوستی که این عق را رویاند درو کن قبل از آنکه پر بارتر شود عشقش و قد کشد به جنون به... خدایا بخاطر همه عشقمان ... خسته ام دلتنگش میشوم هر لحظه ولی...
نمی دانم از چه بنویسم از شکست از احساس گنگی که نمی دانم چیست احساسی که مرا سوی مرگ میکشد نمی دانم چی بگویم از نزاع عقل و احساسی که نمی دانم چیست از کجا سرچشمه میگیرد ترحم یا دلبستگی کم آوردم نه از تنهایی از ... آری تسلیم شدم باز بازهم باختم باز هم قسم های خورده را بالا آوردم اوغ زدم تمام عهدهایی که با دل بستم به دل و دو دیده به تب دستانش . . . باختم فرصتی دوباره میخواهد عشق را نه شادم نه حزین نه در ذوقم نه غمین ماتم برده چرا باختم تسلیم شدم چه حسی دارم که کم آوردم در مقابل قسم هایش قسم های همیشگی و عهد خود شکستم به خداوندی خدا نمی دانم با کدامین عروسک خود بد تا کردم نفرین کدام عروسک مرا گرفته که عروسک دستش شده ام بی هیچ اختیاری اصلا حال دلم خوش نیست... دلگیرم و خسته خدایا...
نمی فهمد کسی نمیدانم خودم حتی با سرعت نور، با بالهایی آسمانی، با خلعی پر از پوچی محض، با شور و شادمانی، با یاد و حضور مبهم دردهایی که به دل نه به ریشه وجودم زدی نمی دانم چرا نمی شود از یاد برد بی تو بودن را معنی روزهایم شده منی که به همه میخندیدم از دلبستگیشان و اینک حال من به تو گفتم لحظه ی وداع که تو در یادم نیستی که بخواهم از یادت ببرم حتی مثل یک خاطره خالی یا برگی سفید ولی.. نمیدانم از چه حسی سرشارم که اینگونه پی نفرت میگردم پی معجزه فراموشی عمق بی کسی ام آنقدر زیاد است که جهان میبلعد در یادم نیستی نفرت هایم را لحظه به لحظه مرور میکنم ولی نمی دانم در کدامین گوشه دلم دلی که مملو از بی کسی و نفرت توست نه کینه حسی لانه کرده که نمی فهمم چرا قلب باکره ام را پرده دریده چرا؟ چیست؟ نمی دانم چیست به قلم میزنم گنگی خاطراتم را از مرز تمنای فراموشی خاموش تو که قلم تنما مرهمیست برای دل خسته که فراموشی خاموشت تمام روحم را چون پیله تنیده نمی دانم این چه حسیست! منی که سرشارم از نفرت تو چرا اینگونه ام! این چه حسیست؟!
تو خدا نبودی ولی تمامی داشته های این من تنها بودی هر آنچه که میخواستم تو بودی بود و نبودم را در وجود تو دیدم با تو بی نیاز بودم کافر بودم زندگی ام شده بودی میدانستی بی تو میمردم تنهایم گذاشتی با دلیلی تهی تنهایم گذاشتی چشمهای ترم را از دور دیدی و به نگاه بارانی ام خندیدی دل شکستی در اشکهایم غلطیدم خندیدم دیوانه وار به تو دل بسته بودم و بی تو بودم تنها فکرم تو بودی ولی . . . تو نبودی کم کم گرمی دستت از دستان سردم گسیخته شد آرام بند بند وجودم از تو خالی شد دیگر بی تو نمیمیرم تنهایم ولی آزاد به تصویر زندگی کشیدم هر آنچه در با تو بودن گم بود خدا دارم دیگر محتاج تو و نگاهت نیستم راستی تو در کدامین آغوش آرامیده بودی که بدین سان مرا از یاد بردی؟؟؟ پی کدامین لبخند رفتی؟ به کدامین نگاه دل باختی؟ کجا بودی که کنون بازگشته ای با بهانه ای پوچ میخواهی دل بدست آری که حرمت میدری دل میشکنی و به نام عاشقی مرا میکشی هنوز دوستت دارم ولی .............................................تنهایم گذار کسی منتظر حضورت نبود.
آنقــدر مرا سرد کرد ؛ از عشق .. روی احساسم پا نگذاریــد ..
آنکه در تنهاترین تنهایی تنهاییت، تنهای تنهایت گذاشت تو نیز در تنهاترین تنهایی تنهاییش، تنهای تنهایش گذار.
تو بودی که رفتی واکنون وقتی صدایت را بعد از مدتها شنیدم وقتی تو زنگ زدی وقتی بهانه داشتی برای صحبت بهانه... میخواهی که باز آیی؟؟؟ خیلی دیر شده نه اینکه دیگر دوستت نداشته باشم نه هنوز دوستت دارم ولی افسوس شنیدن صدایت دیگر برایم ارزشی ندارد با تو بودن را نمیخواهم چون آن زمان که من منتظر بودم شب تا بسحر با گریه هم آغوش گریه بودم هر شبانه روز از دوریت حزین بودم سرشار از تهی میشدم منظر بودم ولی تو نبودی تو نبودی تو مطیع غرور بودی پی بهانه بودی از ترس غرورت من به تو نیاز داشتم فقط یک تبسم، یک سلام، یک لبخند ولی اکنون که آمده ای دیر است تو از دل نه ولی از عادت نگاهم افتاده ای به خدا التماس میکنم قسم به همه تنهایی ها که از دل تنهایم عشقت برود من به تو نیاز ندارم دوستت دارم، اما دگر نمی خواهمت غم ندیدنت از غم با تو بودن آسان تر است پس . . . بی تو می مانم .
وقتی تو نباشی بی تو من تنهایم در هجوم بی کسی هایم دلتنگم پر از پوچی پر از تهی تورا دوست دارم و از تو بیزارم از آن خشم و از آن سردی من از عشق تو شبها باز بیدارم هوای گرگ و میش صبح را تنها دوست می دارم ولی ... تنها تورا ندارم بی تو دلتنگم ولی آزادم اما قلب دارم ،غرور دارم، زندگی بندگی نیست بی تو تنها تورا ندارم و با تو تنها تورا دارم نمیدانم چه میخواهی تو از جانم شنیدم که کسی میگفت: من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم آری تنهایی را می پسندم دوست می دارم گدایی نمیکنم عشق را آزادم ولی با تو تنها تورا دارم مرا اینگونه می خواهی مرا محبوس می خواهی ندای عاشقی داری؟؟؟ با تو تنها تورا دارم غرور و قلب شکسته ای دارم آری من تنهایی را میپسندم دوست می دارم . . . تنهایی را می پسندم دوست می دارم...
تورا دوست خواهم داشت آنچنان که خدا را حتی اگر تمامی عاشقان را دیوانه شماری و عشق را . . . . . قصه ای بی انجام تورا دوست خواهم داشت چقدر سخت است منتظر کسی باشی که . . . هیچ وقت فکر آمدن نیست!
نه اسمش عشق است، نه علاقه، نه حتی عادت. گرفت آن را دوباره شروع کنیم چیزی به اندازه یک لبخند....
من که خدا نیستم بگم صد بار اگر توبه شکستی بازای..
باران باشد.
خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه . . . . . . چقدر شبیه خاطراتم بود.
من به دنبال کسی می گردم که نگاهش آبیست و دلش بوی شقایق دارد نفسش می گیرد هرکه از بار غمی سر به گریبان باشد من به دنبال کسی میگردم که دلش چون یاس است چشمهایش به صفای گل سرخ، دستهایش پلی از احساس است من به دنبال کسی میگردم که سرانجام نگاهش آبیست سینه اش داغ شقایق دارد آسمان دل او مهتابیست
اگر می دانی در این جهان
کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند وصدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد ... مهم نیست که او مال تو باشد... ...مهم این است که : فقط باشد... زندگی کند... لذت ببرد.... خوشبخت باشد... ونفس بکشد...........!
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه. دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش
ارزويم اين است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت مي خواهد
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند. زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر... |
About![]()
من شیما هستم
Home
|